عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

سرگرمی جدید...

عسل مامانی، به هیچ وجه تنهایی بازی نمی کنی و هر وقت که کاری توی آشپزخانه داشته باشم دائما توی دست و پایم هستی. دیروز صبح که مشغول آشپزی بودم ، در یکی از کابینت ها کمی باز بود و متوجه شدم که سریع خودت رو به اون رسوندی و سرگرم شدی و هزار مرتبه خدا رو شکر که یه نیم ساعتی مشغول بازی بودی و با من کاری نداشتی... تو این مدت تمام ظرف ها رو آوردی بیرون کابینت و سرگرم بودی: عکس پایین هم مربوط می شه به وقتی که دیگه خانوم خسته شده بودن و داشتیم از آشپزخونه می رفتیم: خیلی خوشحال بودم که نیم ساعتی سرت گرم بود و تونسته بودم کارهام  رو بکنم ولی نباید زیاد دلمون رو خوش کنیم چون شاید در چند روز آینده این سرگ...
16 بهمن 1390

سارینا و نذری 28 صفر + د’د’د’د’د’ گفتن....

امسال هم مثل سال های پیش مامانی منیژه و مامان جونی شون برای روز ٢٨ صفر نذری داشتن و تو امسال اولین سالیه که بودی و پارسال توی دلم بودی... چند شب قبل از ٢٨ صفر، یه هویی صدات گرفت و شروع به سرفه های بدی کردی. خلاصه کارت به دکتر کشید و گفت که خروسک گرفته ای و آمپول و شربت و آنتی بیوتیک داد. به خاطر آمپول هایی که زده بودی روزی که نذری می دادن کمی صدات بهتر شده بود ولی سرفه و آبریزش بینی داشتی. نذری مامانی منیژه که شعله زرد بود و چون کمی بی حال بودی تو رو خوابونده بودم و عکسی نداری ولی خونه مامان جونی شون بیدار بودی ولی با نق نق ... هر کاری می کردیم به دوربین نگاه نمی کردی و حواست به داخل دیگ بود: تو عکس پایین عمو حسین...
8 بهمن 1390
1